تبليغاتX
پر تلاطم....مثل موج....
شاید..........

قسم خورده ام ترك مستي كنم

 

پس از آن دگر ترك مستي كنم

 

قسم خورده ام گر نبينم تورا

 

نمامي دنيا به پستي كنم

 

قسم خورده ام يا پرستي مرا

 

و يا كار بر خود پرستي كنم

 

قسم خورده ام يا خدايم شوي

 

و گر نا شوي بت پرستي كنم

         

قسم خورده ام كار دل يا شود

 

و يا كار و كوشش به سختي كنم

 

قسم خورده ام يا بخواهي مرا

 

و يا خواهش از مرگ هستي كنم

 

قسم مي خورم قسمتم مرگ شد

 

چه خوش گر درين قدر سستي كنم

 

قسم نيست راهم ببايد كه من

به بازيگري نقش مستي كنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:35  توسط محمد | 

در دولت آبادعشق ما را نه جايي دهند                  

 نه در خرابات دير ما را سلامي دهند

نه در سپيد آسمان نه در شب فروزان

آن شهلا نگاران ما را سلامي دهند

چنين كه ما را مستي گرفته شور هستي

گر زخدا پرستي ما را نه جامي دهند

ليك كلام بهاريا سخن شهريار

با غزلي نونوار ما را پناهي دهتد                     

حالا كه مستيم ما از چه نشستيم ما

شايد كه در كوي مهر ما را نوايي دهند.

در ره اين عاشقي چون نشود چاره اي

از ره بي راهه اي ما را رهايي دهند.

چون كه نباشد وصال اندر ره يك خيال

از پش اين شور و حال شايد نگاري دهند.

پس ما به رويا شويم دركوي پاشا شويم

پاشد كه شاهان ما ما را مقامي دهند.

وه!چه خيالي شده چشم غزالي شده

چون مهر و مهران ما ما را نگاهي دهند.

باز چه صحنه اي شد بازيگري چاره شد

در نقش يك عشق باز ما را چو بازي دهند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:4  توسط محمد | 

حالا اين واژه ها هستند كه مرا در بر گرفته اند.مدتي هست كه اين گونه شده ام.مثل يك توده ي پر كه در باد رها شده باشند.وسپس ناگهان باد قطع شود.واين توده ناگهان از حركت باز مي ايستد و بر سرم خراب مي شود.از كجا مي آيند؟نمي دانم.فقط مي دانم كه الآن اين جا هستند و قصد حمله به من را دارند.

مام نه!آن ها به من حمله نمي كنند.آنها درون من اند.من را در بر گرفته اندو در من حلول كرده اند.از من جدا نمي شوند.انگار در رگ هاي من به جاي خون در جريان اند.مي خواهند به من بگويند كه اين خون نيست كه تو را زنده نگه داشته است .ماييم....ما.واژه ها...

ومن هر جا و وقت _هر وقت كه مي خواهم فراموش كنم مديون اين واژه ها هستم._مورد هج.م آن ها واقع مي شوم.نمي گذارند حادثه اي را كه مرا در دام واژه ها انداخت فراموش كنم.حادثه اي كه براي من مثل يك كما بوده و هست.انگار خودكشي كرده باشم و نمرده باشم.بلكه در كما و در رويا بهشت را و يا بهتر بگويم شايد عشق را ديده باشم.و اين كما و اين رويا همين واژه هايندكه نمي گذارند رها باشم.به من مي گويند كه تو تنها اين جا و در ميان ما_در اوج تخيل_مي تواني باشي.باشي و همه ي ناكامي ها و احساسات مشئومي را كه تو را به نبودن وا مي دارند فراموش كني.تو اين جا و ميان ما مي تواني باشي.آري من اسير اين واژه هايم.براي بودن بايد اسير واژه ها باشم و اين اسيري ناله ي من را مي طلبد.ولي انگار اين ناله را كسي نمي شنود."اسيري" من مورد توجه كسي واقع نمي شود.

آدي اين واژه ها هستند كه مرا در بر گرفته اند و مي گويند : ناله كن.

اما چه بنالم؟اين واژه ها نظم مي خواهند.و اين منم كه بايد در كنج اسارت ميله هاي زندانم را بيارايم.من بايد بنالم.جرئت نمي كنم اين ناله را شعر بنامم.

 

 

مي آيند.

هر شب و هر روز.

همه جا و همه وقت.

به من حمله مي كنند.

بي آن كه اماني دهند.

مثل خرچنگ هاي سياه

از سر و پايم بالا مي روند.

مرا مي فشارند.

مي فشارند تا صدايي از حلقومم در بيايد.

اما انگار در آ» جا نيز جا خوش كرده اند.

از گلويم نيز بيرون مي جهند.

و بد تر از آن......در خونم.

مثل ذره هاي سياه

در خونم جاري اند.

و به همه جا

به دست هايم

به سرم

و به تمام وجودم

سرايت مي كنند.

مي خواهم بتركم.

اما مي دانم.

اگر هم بتركم جز اين لعنتي ها بيرون نمي آيند.

*

من اسير آ»هايم.

هر شب و هر روز

همه جا و همه وقت

من را در بر مي گيرند.

به دورم مي چرخند.

مي خواهند اسارتم را

_و بودن قرضي ام را_

تماشا كنند.

*

ولي عاقبت چه مي شود؟

آن قدر مرا در بر مي گرفتند.

تا من نيز لكه اي سياه مي شوم.

مثل آن ها.

يكي از خودشان.

يكي از آن ها

كه بر سنگ قبرم داغ مي زنند.شايد از اول هم يك لكه بودم.

يك لكه كه بر شناسنامه ام نشست.

ولي من مانند آن ها نيستم.

من مانند آن هايم اما

انگار از آن ها دور مانده ام.

من به اسارت خودي درآمده ام.

*

من لكه اي سياهم

لكه اي روي شناسنامه ام.

يا لكه اي كه بر روي سنگ قبرم.

داغ مي زنند......

و اكنون اسير خودي ام...

مي ايند

................. هر روز و هر شب.

بازیگر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:1  توسط محمد | 

يك..دو..سه........ده

مي نوازد ساعتم.

مي شكند صدا به دل بي طاقتم.

 

بد صدايي است به گوش

سرد.ساكت.محو و خاموش

كه چنان خنده ي آن ساحره ي چشم سياه

كه مي سازذ بر هر بند تنم هر مو استاده زهوش.

 

 

بد نوايي است به دل

من به ياد دل دلتنگ خودم مي افتم

آن شب كه تو را مي خواندم.تو مرا مي راندي

من در اعماق تجلي تهي مي خفتم.

 

 

مي نوازد ساعتم

يك..دو....ده

بشكن..بشكن قامتم

اما..

 

***

 

امانه.دوتا ضربه ي ديگر باقي است.

مي نوازد با دل

چه خوش آوايي است.

 

 

چه خوشا نغمه است اين

چو تو را لبخندي دل من

به ياد شهلايي چشمان تو افتاده است اين.

 

 

ياد آن زيبا شب

كه تو را مي ديدم و تو من را همچين

من در اوج تجلي صدا مي خفتم.

 

***

 

 

ساعت ده بار نواخت

دل من سخت شكافت

ده بار تو مرا ازخود راندي

 

دو بار ديگر اما شايد

ساعتم باز نواخت

به حر مت دو لحطه كه با من- نه به من- خنديدي.

 

 

 

ساعت دوازده ضربه زد...

دوازده روز است كه تو را نديده ام.............

 

 

 

                                                                                                  12 شب

بازيگر

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 19:29  توسط محمد | 

در صداي ساكت شب

در حضور بي حضوري نور

در هق هق شرشرها

خيس از شلاق باد

تنهاي تنها

 ميروم

******

از كنار درخت هاي نارنگي

خسته و ملول

ميگذرم.

وتازه

مانند كودكي پيچيده در قنداق

از سرما

بي صداي بي صدا

اين دست و آن دست ميشوم.

******

با هر نعره ي درخت

و با هر شلاق باد

يا سيلي لخت آب

بي اختيار بي اختيار

تلو تلو خوران

به كوچه باغ هاي پر از نارنگي

پرت ميشوم.

******

از اين باغ به باغي ديگر

زير هجوم كلاغ ها

و سايه هاي وحشتناك

وكنار عشق بازي درخت هاي پرتقال

مست مست

از بوي نارنگي هاي لعنتي

روي زمين غلت مي خورم.

******

تا آن كه تو

چون شبهي سفيد

با جذبه و ادا

آرام  

بي صدا

مثل شهرزاد قصه ها

به من يك نارنگي ميدهي.

******

ومن زير هجوم همه

به قعر پيش ميروم

مست

از روي تو

يا بوي تند نارنگي

بي رمق بي رمق

عاشق عاشق

فرياد ميزنم:

                       "من يك نارنگي دارم."

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:0  توسط محمد | 

اين روز ها…اين روزها اتفاقات جالب و در عين حال مبهمي برايم افتاده است.ناگهان از اعماق غم و درد به اوج شادي رسيده ام.اين امر هرچند "اتفاق" ناميده شده اما مطمئنا" به حكم عقل دليلي براي اين به ظاهر اتفاق موجود است.

تا چند روز پيش به قول كامو"ديوار هاي پوچي"زندگي ام را فرا گرفته بود.و چشمانم جز پوچ و عبث بودن اعمالم چيزي نميديد.چنين زمان هايي است كه انسان سراپا به جست و جوي اميد ميپردازد.مهم نيست اميد چه باشد؟مهم اين است كه اين اميد موقتا" يا براي هميشه انسان را از اعماق نيل به مرگ ذهني بيرون بكشد.و هدف انسان در زندگي نيز همين نجات است.

از كامو گرفته تا كي ير كگارد و چستف و … همه وهمه با گريزي هوشمندانه از پوچي گريختند.اصلا" مي توان گفت فلسفه ي دنياي مدرن اين است كه انسان را به اعماق پوچي بكشد و سپس به اقتضاي طبيعت انساني خودشان گريزي بزنند و اميدي بيا فرينند.حالا اين كار صحيح است يا نه؟سئوالي است كه من در پي آنم و براي جواب دادن به آن بايد به فلسفه ي تلاطم بازگشت و پرسيد اين تلاطم كه از قرار گرفتن مداوم انسان در دو حالت پوچي و اميدواري شكل ميگيرد ناشي از چيست؟

"رسيدن يا نرسيدن مسئله اين است."آري من مي خواهم جمله ي شكسپير را تغيير دهم.چرا كه تصميم گرفتن در مورد اين كه بايد بود يا نه نيز بستگي به پوچ بودن يا نبودن دنيا دارد.آري تصميمات ما در مورد پوچي بستگي به رسيدن يا نرسيدن ما دارد.رسيدن به همه ي آرزوها و اميدها و مناظر زيبايي كه در زندگي متصور ميشويم.پوچي از اعماق "نرسيدن" بر مي خيزد اميدواري زماني است كه به "رسيدن" مي انديشيم.

اما اين جا مو ضوعي است كه پوچي را موضوعي بهرنج مي سازد.و آن اين است كه ما در دو حالت به مق صود خود نمي رسيم يا به عبارت ديگر به پوچي دست مي يازيم:اول زماني كه هدف دست نا يافتني است و دوم زماني كه به هدف خود ميرسيم و مي انديشيم كه هدف ما ارزش اين همه تلاش را نداشت.

با اين وجود پس" رسيدن" كجا معنا پيدا ميكند؟اميد مطلق كجاست؟جواب اين سئوال بستگي به خصوصيات هر انسان دارد من اين اميد را در عشق معنا مي كنم.جايي كه رسيدن يا نرسيدن هردو اميد و شعف و سروربي پايان به همراه دارد.جايي كه تمام درد هاي ما التيام مي يابد.

آري من بر خلاف كامو كه عشق را تنها تصويري خيالي و بي ارزش مي پندارد –با اذعان بر عدم اصالت عشق-براي آن ارزش بي منتهايي قائل مي شوم.بدين معني كه من قبول دارم كه عشق تنها تصوير چيز هاي خوبي اغست كه ما در چهره ي معشوق متصور مي شويم.اما مگر توجيح فلسفي كامو براي زندگي حقيقت دارد؟مگر همه ي اين راه هاي گريز ساخته ي ما نيستند؟پس من ميخواهم به جاي توجيحي فلسفي كه مجبورم ساعتي يك بار آن را تكرار كنم تا از ذهنم فرار نكند عشق را بر گزينم.

من مي خواهم اميد خود را بسازم… در عشق.جايي كه تنها ساحل امن اين تلاطم وجود است.

به اميد آن كه همه عاشق باشيم…
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:43  توسط محمد | 

خسته ام.......خسته از چه......نميدانم.......از همه چيز..........به همه چنگ زده ام ومي خواهم از آنها فرار كنم.

مي ترسم.از همه......... از خودم ........ در خودم فرو رفته ام و از خود هراسانم.

دور خود پيله بسته ام و راه فرار ميجويم.

.

.

.

خندانم..................به چه......نميدانم................به اميدم.

اميد كه شايد باشد.........

                                               اي كاش باشد.............

                                                                                       اي كاش .............

.

.

.

امان.........امان از اين همه.

به هر چه مي انديشم جز خستگي راهي نيست..............و فقط يك سئوال مي ماند...............آيا هست..........

بي جواب.........

                      خسته ام ................

                                                  از اين تلاطم تكراري...............

                                                                                                خسته ام...............

كمي خلا..............

                               نه عشق...نه گريه............نه خنده..................هيچ چيز جواب من نيست.

                                            اگر هستي..............كمي خلا.

و تنها هق هق ساكت گريه ام..................

                                                       تا فراموش كنم.............

                        امد چيست؟

جز فراموشي؟.................ودوباره تذكر..................

خسته ام.............................

اگر باشي فقط يك چيز آفريدي.....................

                                                           واژه اي.................

خسته ام..............
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 12:45  توسط محمد | 

اين گذر گاه مكاني است تا بگويم هر آنچه بايد بگويم.گفتني كه هرگز تمامي ندارد.زماني لغو و زماني ارزشمند ترين دستاورد آدمي است.

"موج گرم"تلاطمي است برخاسته از من كه در اجتماع تجلي مي يابد.و شايد بر عكس تجلي از دنياي جبر آميز ي است كه من در ذهنم پرورانده ام.به هر حال تلاطم هست .من هم هستم.چاره اي نيست جز قرار گرفتن و غرق شدن در اين تلاطم بي منشا و جبر آميز.جبري كه مي گويد اجبار من را بپذير.اما مگر خوشبختي براي من ناتوان چيزي جز پذيرفتن جبرو دل بستن به آن است.اين دل بستن دل بستن به ابتذال و هوس نيست.هر چند هدف چيزي جز كسب لذت آرامش نيست كه شايد تمسخر آميز بنمايد غدق شدن در موج براي كسب آرامش.

اين بود چيزي كه مرا وا ميدارد تا بنويسم.تا غرق شوم و طعم تكرار را بچشم._و شايد بچشانم_.تكراري كه گاهي زيباترين و گاهي منفورترين احساس آدمي است."به كجا ميرود اين تلاطم؟"سئوالي است كه جوابي برايش ندارم.و شايد همان هدفي است كه انسان را متلاطم ساخت.پاسخ اين سئوال نيز تلاطم برانگيز است:گاهي خدا...گاهي ابتذال...و گاهي هيچ.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 22:1  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هميشه هر آغازي هدفي را دنبال ميكند.واين بار نيز آغاز كردم.با هدفي هميشگي و تكراري.هدفي كه انسان از بدو حيات به آن همت گماشت و شايد رسيدن يا نرسيدن را فراموش كرد.چنان شد كه انسان سرگردان در تلاشي ماند كه انتهايي نداشت و ندارد ....وانسان متلاطم شد.

نوشته های پیشین
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
ني انديشه گر(ادبي فلسفي)
هويج بنفش(فريبا)
ادبيات.فلسفه و موسيقي (پدرام)
كلبه ي دوستي(ستاره)
سياسي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان